تبليغاتX
فراموش

فراموش

ناگزیر باید باید باید بنویسم

انگار پیر شده ام... با خاطره خوانی بیشتر خوشم تا خاطره سازی... می دونم قبلا این شعر رو گذاشته ام اما خواستم دوباره بخونمش...

و از بهشت خودت ای بزرگ سیر شدی

از آسمان به زمین آمدی حقیر شدی

فقط به خاطر آن چند لحظه ی پرواز
سقوط کردی و در سایه ها اسیر شدی
شعور مطلق دریا که در نگاهت بود
گریستی همه را ناگهان کویر شدی
هنوز اخت نبودی به کودکی اما
گذشت ثانیه ها تند و تند و پیر شدی
[]
نگاه کردی: "اما آسمان قشنگ تر است!"
و از بهشت خودت ای حقیر سیر شدی...

مهر 86

+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر 1388ساعت 16:27  توسط ع  | 

ابتداي مهر بود يا حوالي اولين نگاه
   نمي دانم
هميشه توي چشمهاي تو مدرسه تعطيل مي شد
هميشه زنگ خورده بود
 و نگاه غضبناک ناظم
چقدر ديرمان شده بود
  يادت هست؟
*
ابتداي مهر بود يا...
  نمي دانم
يک بار هم نشد
که به انتهاي کوچه نگاه کني و دريا توي کوچه نريزد:
   - اگر يک روز بروي..؟!
*
باز هم
نمي دانم ابتداي کدام عادت غريب
  ايستاده ام
و دير شده ام
سايه اي پشت ديوار مي پيچد
هنوز کوچه خيس است...
30 خرداد 79

+ نوشته شده در  سی و یکم شهریور 1388ساعت 15:0  توسط ع  | 

ایستاده ام بر آستانه ی سی سالگی، و این کویر آنسوی پنجره به تمامی در من است. تا چشم کار می کند خشک و ترک خورده و ناخواستنی. آن دورها کوهها و این نزدیکیها گردباد. هزار هزار خار بوته و تک و توک درخت... و چشمه ای که باید باشد و نمی دانم کجا... و من این وسط حیران که ایستاده ام در میانه ی خویش بی تقلای یافته شدن، آرام آرام زیر اینهمه خاکهای باد آورده مدفون... نمی بینم و نمی شنوم، نمی گویم و نمی اندیشم... صم بکم عمی و هم لا یرجعون... اما... "اما" را همیشه می نویسم، چون از نا امیدی می ترسم. اما را همیشه می نویسم مبادا یک وقت باور کنم که حقیقت همین است. که یازده هزار روز، یازده هزار سال راه آمده ام اما حالاکه نگاه می کنم خیلی جاها را عقبگرد کرده ام. حالا دیگر سالهاست که سراغ روباه نرفته ام و باد در گندمزار دیگر معنی نمی دهد. حالا دیگر سالهاست جاناتان از لای آن کتاب آشنای باریک توی آسمان شیرجه نرفته است. حالا دیگر زیاد مطمئن نیستم که من واقعی ترم یا سوفی... اما هنوز (می توانم/می خواهم) بنویسم. هنوز وقتی مداد تراشیده ی کوتاه خودم را دستم می گیرم دلم می خواهد چیزی بنویسم. دلم می خواهد بنویسم و اعتراض کنم به خودم. و اعتراض کنم به این روزهای درست مثل هم و اعتراض کنم به فراموشی ... به خاموشی .... و اعتراض کنم به سی سالگی که بی دعوت آمده هوار شده روی گذشته و امان نمی دهد که آن کودکی گم شده ام را ... و اعتراض کنم به اعتراض کردن و بعد بی خیالی... نباید یادت برود به آنکه آنطرف آن پارچه ی سیاه خشن بود قول داده ای. قول داده ای، و سی سالگی آخرین فرصت شروع کردن است... مبادا وقت تمام بشود و تو هنوز نام و نام خانودگی را بالای برگه ات ننوشته ای و هنوز سوالها را  ندیده ای...
+ نوشته شده در  نوزدهم تیر 1388ساعت 8:58  توسط ع  | 

سلام. توی این چهارماه گفتنی کم نبوده. عید شده بارها، مکه رفته ام، دانشجوکشون بوده، شما اومده اید و گاهی کامنت گذاشته اید و اغلب هم نه... اما این وبلاگ خبری نیست. سیاسی هم نیست. علمی و فرهنگی هم نیست. این وبلاگ صاحبش را گم کرده است. صاحب عکس فوق یک روز از خانه رفته بیرون و دیگر بر نگشته. درصورتیکه از وی خبری دارید خواهش می کنم با این وبلاگ تماس بگیرید و خانواده ای را از نگرانی در آورید. صاحب عکس فوق (البته شاید تا حالا کمی بلندتر و چاق تر شده باشد و گاهی ریش داشته باشد!) بی غیرتی بوده که اینجا را ول کرده به امان خدا و رفته پی الواطی خودش... این وبلاگ صاحبش را یک روز چارشنبه ی شلوغ توی خیابان گم کرده. این وبلاگ را صاحبش گم کرده. این وبلاگ را صاحب عکس فوق یک روز بیدار شده و آدرسش را گم کرده. فراموش کرده که لای لپ تاپ گذاشته یا همراه نانها توی فریزر... این وبلاگ فراموش شده است. این وبلاگ دیگر یادش نیست که مسیر سِرورش از کدام طرف است. این وبلاگ گم شده است. این وبلاگ با نشانه های فوق گم شده است، از یابنده تقاضا می شود آنرا تحویل بدهد و مژدگانی دریافت کند. این وبلاگ با نام مستعار فراموش، گم شده و از درجه اعتبار ساقط است.
+ نوشته شده در  نوزدهم تیر 1388ساعت 8:56  توسط ع  | 

هستم

بیهوده وار

نشسته در میانه ی هیچ

بی حضور آغوش گسترده ی افق

آخر انتظار کدامین طلوع ؟...

[]

هستم

خوابیده وار

بی حتی تخیل مبهم بهار

تنه ی پوسیده ی درختی در باد

ایستاده، مرده...

[]

هستم

دیوانه وار

نه به انتظار کسی

نه به آرزوی هوسی

نه وسوسه ای نه اندوهی

هستم

بی که باشم...

[][][]

دلم برای تو ای دوست

دلم برای تو ای دور

تنگ شده...

دلم برای آن معجزه ی آفتابی گندمزار

دلم برای آن ستاره ی کوچک دور

تنگ شده...

و هیچ پرنده ای این روزها به این دوری نمی پرد

و هیچ پرنده ای این روزها نمی پرد

دلم برای تو ای جنون مطلق آسمانی

دلم برای تو ای انتهای آبی پرواز

چقدر تنگ شده...

+ نوشته شده در  سیزدهم اسفند 1387ساعت 8:15  توسط ع  | 

کوتاه
ارتفاع قامت آرزوهامان
کوتاه
خاموش
بازوان بی گنجشک درختهان رابطه
خاموش
چنین که آستانه ی تلاقی تاریک است
آخر چگونه ای همه خورشید،خواهمت یافت؟
+ نوشته شده در  پنجم آذر 1387ساعت 10:32  توسط ع  | 

پرواز را
نه ارتفاع ناگزیر قفس
که بالهای مردد قناری
باید باور کنند
وگرنه رهایی و این عمودهای مکرر آهنین؟
+ نوشته شده در  بیست و نهم آبان 1387ساعت 8:24  توسط ع  | 

صفرم: به خودم می گویم: نبودگی هم عادتی ناپسند شده برات! هی اینجا را ول می کنی می روی به امان خدا و انگار نه انگار... خودم جواب می دهد: وقتی چیزی برای نوشتن ندارم الکی بیایم هی آپ کنم که چه؟ وقتی هنوزفکرهایم آپ نشده حرفهایم هم کهنه خواهد بود...

دوم: روزهای بارانی نیاز به نوشتن در من به حد بحرانی می رسد. و نیاز به فریاد زدن . نیاز به شعر خواندن... "گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم!    حتی اگر به دیده ی رویا ببینیم!".

اول: همه این صغرا و کبرا چیدن ها برای این بود که این شعر قشنگ رو دوباره باهم بخونیم. می خواستم خودم تایپ کنم براتون ولی از جایی به دستم رسید و نمیدونم کامل و صحیح تایپ شده یا نه چون اصلش رو دم دست ندارم اما یکی دوجا اشکال واضح داشت که برطرف کردم اگر باز هم هست بنویسید تا رفع کنم.

باز باران، با ترانه، با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها ایستاده، در گذرها، رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم، یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم می پرند این سو و آن سو.

می خورد بر شیشه و در، مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر نیست نیلی.

یادم آرد روز باران: گردش یک روز دیرین،
خوب و شیرین توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم، شاد و خرم
نرم و نازک، چست و چابک.

از پرنده، از خزنده، از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا، یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من، روز روشن.

بوی جنگل، تازه و تر، همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر، هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی، برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان، آفتابی.

سنگ ها از آب جسته، از خزه پوشیده تن را،
بس وزغ آنجا نشسته، دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه، با دو صد زیبا ترانه، زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی، نرم و خوش در جوش و لرزه،
توی آنها سنگ ریزه، سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه، می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو، دور میگشتم ز خانه.

می کشانیدم به پایین، شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین، از تمشک سرخ و مشکی.

می شنیدم از پرنده، داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده، رازهای زندگانی.

هر چه می دیدم در آنجا، بود دلکش، بود زیبا
شاد بودم، می سرودم: "روز، ای روز دلارا!

داده ات خورشید رخشان، این چنین رخسار زیبا
ورنه بودی زشت و بیجان.

این درختان، با همه سبزی و خوبی،
گو چه می بودند جز پاهای چوبی، گر نبودی مهر رخشان؟

روز، ای روز دلارا! گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا! هر چه زیبایی ست از خورشید باشد."

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره. آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان، ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان، چرخ ها می زد چو دریا،
دانه ها ی "گرد" باران، پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران، پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران، مشت میزد ابرها را.

روی برکه مرغ آبی، از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را، شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا، می نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان، رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان، جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل، به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه، بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران، به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی، رازهای جاودانی، پند های آسمانی.

"بشنو از من، کودک من، پیش چشم مرد فردا،
زندگانی، خواه تیره، خواه روشن، هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا."


گلچین گیلانی (فخرالدین میرفخرایی)

 

+ نوشته شده در  چهاردهم آبان 1387ساعت 11:41  توسط ع  | 

و اما معجزه همیشه آنی نیست که فکر می کنیم. همیشه فرشته نازل نمی شود، با بالهای سپید برافراشته و شاید شمشیری آتشین در دست! که اگر اینطور باشد من یکی که شاید سکته کنم!... اگر چشمهامان را باز کنیم همین دوروبر هزار معجزه برای من و تو آماده ی اتفاق افتادن است... و اتفاق می افتد. هزار معجزه کوچک که هر یکی را مثل یک قطره باران شاید نادیده بگیریم اما اگر از دریچه ی بزرگتری نگاه کنیم همه جا را خیس می بینیم. غوطه ور در معجزه ی همیشگی حیات. یک مثال کوچک بزنم. همین دانشگاه رفتن خودم. شما که غریبه نیستید... حالا که نگاه می کنم انگار خط مستقیمی کشیده بودند از زمان تولدم تا اینجا. البته چموشی زیاد کرده ام و این راه را مستقیم نیامده ام اما هزاران معجزه کوچک اینجا و آنجا (که گاهی بعضی خوشایند هم نبوده اند) هدایتم کرده اند تا به رویایی که همیشه داشته ام نزدیکترم کنند. اگر خودم انتخاب کرده بودم شاید لیسانس کامپیوتر از دانشگاه شیراز را آن موقع بیشتر ترجیح می دادم یا روزهای بعد از آن که متوجه شدم اگر مهندسی پزشکی شهید بهشتی را بالا تر از اهواز زده بودم همانجا قبول می شدم بدون آنهمه ماجراها که حالا به داستان بیشتر شبیهند. اگر پایان نامه ام را یک ماه زودتر داده بودم مجبور به سربازی رفتن نمی شدم و شاید الان دکترا را هم گرفته بودم. اگر سرکار نمی رفتم... اگر ازدواج نمی کردم... همه اینها شاید میانبر هایی به اکنون بود اما اگر این مسیر را مستقیم آمده بودم هیچکدام از تجربه ها و دوستانی را که حالا دارم و به اندازه تمام زندگی می ارزند شاید نمی داشتم. همه اینها معجزه هایی است که خداوند از انبوه ممکن ها برای من فراهم کرد و من انتخابشان کردم تا اینگونه بزیم. درست است انتخاب شان کرده ام. تجسم کن روبروی بوم خالی (یا نیمه کاره ی) زندگی ایستاده ای و معجزه ها (رنگها) مثل پروانه های رنگین اطرافت پرواز می کنند. فقط باید دستی دراز کنی و رنگ دلخواهت را شکار کنی. درست است. چیزهای نامنتظر هم هستند. اما فقط نامنتظر. شاید ناخوشایند یا حتی فاجعه آمیز به نظر بیایند اما او که از بالا همه اینها را هدایت می کند فقط به این مربع دنیا مان نگاه نمی کند. می خواهد آماده مان کند برای آینده ای شگفت تر، می خواهد دست چینمان کند برای برنامه ی عظیم تری. دنبال معجزه در آسمان نگرد. در آستین خودت شاید همین الان خرگوش شعبده ای منتظر بیرون آمدن باشد...
+ نوشته شده در  بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 10:9  توسط ع  | 

ساعت پنج عصر؛ توی ترمینال صفه اصفهانم و اولین بارون امسال میخواد شروع کنه به باریدن. به خودم میگم واقعا مطمئنی؟ دردسرهای اومدن و رفتن، از دست دادن شغل، هزارتا مشکل دیگه... اما همین شماره دانشجویی انگار قرص اکس! به همه اینها جواب میده! تغییر هیشه سخته اما از اون سختتر تصمیم به تغییره و اراده اون. و من میخوام که مسیر متعالی تری رو انتخاب کنم... و این شاید شروع خوبی باشه. و خدایا می دونم که بی دستگیری تو دستمون به هیچ جا بند نیست... .
+ نوشته شده در  بیستم شهریور 1387ساعت 8:23  توسط ع  |